mediamedia، تا این لحظه: 10 سال و 3 ماه و 26 روز سن داره
وب mediaوب media، تا این لحظه: 13 روز سن داره

یک دختر خردادی

یه دختر بهاری ام مهربون و صبور باهوش و دلبر

دختر

دختر یعنی❤️عشق❤️

دایی جون تولدت مبارک(و مهر ماهی ها)

هر چی از مهر ماهی ها بگم بازم کمه.......... تولد همه ی مهر ماهی ها مبارک🌺 داییم مهر ماهیه مامان جونم (مامان مامانم) مهر ماهیه هر دوتاشونم گگگگگللللل سسسنننبببللل مهر ماهی ها دستا بالا👆 تولد مهری های نی نی وبلاگی مبارک😘❤️😍
24 مهر 1398

من یه دخملم

دختر که باشی ........... دل رحم میشی😍مهربون میشی😍 همیشه خوشگلی😍و البته........ هیچ وقت نمیدونی چی بپوشی😍😅هیچ دختری تو دنیا وجود نداره که تا حالا این مشکل رو پشت سر نذاشته باشه😉 دختر که باشی.............. هر وقت بخوای بری کنسرت مهمونی یا عروسی.......... تا نیم کیلو آرایش نکنی نمیری😁 سه تا خواهش از دخترا دارم:... 1-هیچ وقت مغرور نشید 2-هیچ وقت دل کسی رو نشکونید و3-هیچ وقت یک ککیلو ارایش نکنید صورتتون کنده میشه 😅 به سلامتی دخترا ❤️ ...
24 مهر 1398

مشهد (قسمت2)

ترمینال مشهد پیاده شدیم یه ون گرفتیم تا هتل الجواد هتلمون روبرو بازار رضا بود😏  روز اول رفتیم بازار رضا و حرم(بگو زیارت قبول😍) روز دوم بازار رضا و پیاده روی نصفه شب😁(این روند پیاده روی نصفه شب تا شب آخر ادامه داشت😋) روز سوم بازار رضا و الماس شرق و شهربازی😉😇 نصفه شب که داشتیم از شهر بازی بر میگشتیم هممون سرمون تو گوشی بود تا اسنپ بگیریمیه مرده اومد گفت: کمک میخواید کجا میخواید برید گوشیمو نشون دادم گفت: اسنپ میخواید گفتیم :اره گفت چه جالب منم راننده اسنپم😖 برنامشم نونمون داد خلاصه رسوندمون هتل روز چهارم بازار رضا و حرم و پیاده روی نصفه شب روز پنجم که ساعت5:45 بلیط داشتیم رفتیم بازار رضا(بخوای حساب ک...
21 مهر 1398

مشهد(قسمت 1)

امسال چون از مسافرت شمال خسته شده بودیم تصمیم گرفتیم یه تنوعی به زندگیمون بدیم😅 امسال می خواستیم با قطار بریم مشهد ولی چون قطارا پر بود مجبور شدیم با اتوبوس بریم اولش 5 نفر بودیم منو مامانو بابام وپسرداییمو مامان جونم بعد هی اضافه شدیم عمه هام دختر عمم و شوهرش اون یکی دختر عمم........... تا شدیم 12 تا😐 (یعنی نصف اتوبوس مال ما بود😅) خلاصه ما 23 شهریورساعت15:30 حرکت کردیم و ساعت 7:45 روز  بعد رسیدیم مشهد توراه هم کلی شیطونی کردیم: پسر داییم و دختر عمه کوچیکم و شوهر دختر عمه بزرگهبا یه پسره تو اتوبوس با کارت های پسرداییم حکم بازی میکردند(البته منم بعد شریک شدم) رد و بدل خوراکی در اتوبوس(که این وظیفه روبه گردن من اند...
20 مهر 1398

مسابقه ی چرتکه پارسال(97)قسمت دوم

بعد از مسابقه با ژتون هامون رفتیم قایق سواری ولی چون صفش شلوغ بود اول رفتیم کالسکه سواری😁   بعد هم نهار خوردیم و 3 ساعت ولو بودیم تا اعلام نتایج😐(منم دریای استرس😅)   بعد با مربیمون(خانم اسفندیاری)رفتیم برا اعلام نتایج😱   نمیخوام لو بدم ولی اول شدم 😊😊   بعد با اتوبوس بردنمون اکواریوم ناژوان   امیر علی(که در پست قبل نامبرده شد) چون از من و اتنا بزرگتر بود برا هر ستا مون بستنی خرید😋   شب که با مامانم رسیدیم خونه(محض اطلاع بابامو نبردیم😁)بابام برام جشن گرفته بود😆     پایان ...
19 مهر 1398

مسابقه ی چرتکه پارسال(97)قسمت اول

سلام دوستان من از سال پیش که چرتکه رو شروع کردم به مسابقات میرم ماجرای مسابقه ی پارسال: من ترم یک چرتکه بودم یه روز تو مرداد 97 من اروم سر کلاس نشسته بودم که مربیم اومد گفت:میایی مسابقه کشوری اسمتو رد کنم؟ منم گفتم :نمیدونم به مامانم بگین 😐 خلاصه بدون مشورت من اسمم رد شد و یک ماه بعدش (98/6/20)من قرار شد برم مسابقه روز موعود فرا رسید😱 اون سال مسابقه به میزبانی اصفهان برگزار شد رفتیم اردوگاه شهید بهشتی( محل مسابقه)من و امیرعلی و اتنا اسممون از یه کلاس رد شده بود ساعت 8 وارد سالن شدیم تا ازمون مصاحبه گرفتن و برگه ها رو دادن و ژتون دادن ساعت 9:30 مسابقه شروع شد........ ادامه دارد.... ...
18 مهر 1398

روز باحال مدرسه

امروز روز باحالی بود😁 تا ساعت 9 جشن داشتیم شامل از: نمایش بی صدا   مسابقه های باحال     سرود سفیران سلامت        برنامه ی صبحگاه         صحبت های شهر دار بهارستان و.............   بعد رفتیم سر کلاس معلممون نبود نشستیم تا زنگ سوم   زنگ سوم و چهارم ورزش داشتیم    من سر گروه تیمم بودم   (اعضای تیمم:کیانا زهرا مهشید ایدا)     اول نرمش کردیم   بعد مسابقه ی(جلویی بده عقب عقبی بده جلو ) رو با بطری انجام دادیم   بعد توپ برداشتیم و بازی کردیم   ...
17 مهر 1398